|
|
تلخ ترین سالگرد آشنایی سلام نمیدونم چطوری و از کجا شروع کنم! حتی نمی دونم چرا مینویسم. فقط میدونم دلتنگم، اونم با یه دل شکسته. فقط دلم میخواد بنویسم واسه کسی که ...!! خیلی روزا انتظار امروز رو می کشیدم. تو رویاهام براش برنامه ریزی میکردم. امروز باید از 2 نفر تشکر میکردم. باید به محبوب زنگ میزدم و به خاطر اینکه منو با عشقم آشنا کرده تشکر می کردم. باید دعوتش میکردیم بیرون و جشن آشناییمونو میگرفتیم. باید از خدا تشکر میکردم و برای شکرانه اش دل کسیو شاد میکردیم. امروز بهترین روزی بود که میشد بریم امام زاده صالح که هم شکرانه این آشنایی رو به جا بیاریم، هم یه عهد بزرگ باهم ببندیم. میخواستم خدا رو شکر کنم که منو به بزرگترین آرزوی زندگیم رسونده و ازش بخوام هیچوقت این پیوند مقدس از هم نپاشه. وقتی تو اومدی تو زندگیم مثه یه معجزه بودی. باورت کردم. دل به دلت دادم. عاشقت شدم. وقتی برمیگردمو به گذشته نگاه میکنم، قبول نابودی رابطمون برام غیر ممکن میشه! تک تک لحظه هاشو دوست داشتمو دارم، اما...! اما روزی که زیر قولت زدی و منو از همه جا بی خبر گذاشتی و اون اتفاق افتاد، از همه چیز بدم اومد. از خودم، حماقتم، از تو و تمام خاطراتمون. تنها چیزی که تو ذهنم تکرار میشد این بود که تمام اون محبت ها و خاطرات خوش واسه رام کردن من بوده تا بتونی بیشتر باهام بازی کنی. حتی گاهی فکر میکردم که تو واسه این رابطه هیچ تلاشی نکردی و تمام زیبایی های رابطمون به خاطر منو زحمات من بوده!!! شبی نبود که با یادت نخوابم، اونم با نفرت! شبی نبود که آرزوی عذاب برات نکنم. شبی نبود که از خدا نخوام سوختنت رو به چشم ببینم. گاهی به خودم تلنگر میزدم، شاید حق داشتی، شاید نباید نفرینت کنم، اما در مقابل این افکار مقاومت میکردم و می گفتم هرگز نمی بخشمت. تو از همه به من نزدیکتر بودی، خیلی نزدیک، اما..! اما یه دفعه شدی یه غریبه. یه روزی رسید که دیگه حسی نداشتم. حس داشتم، هنوز دوستت داشتم و آرزو میکردم کاش هرگز اون شب اتفاق نمی افتاد. اما دیگه نه نفرینت میکردم نه برات آرزوی خوشبختی میکردم. هیچوقت نمیتونم لحظات خوبم با تورو انکار کنم، همون طور که نمی تونم اون شب رو انکار کنم. نمیدونم چرا اینا رو نوشتم و گفتم!! فقط نوشتم و هیچ نتیجه ای هم نداشت.... اما هنوز یه حسی دارم، یه حس دوست داشتن!!! فریاد نگاه کن به ظرافت نگاه اشکبارم که چگونه از پشت صفحه ای لغزان و تار به چشمان تو می نگرد و به نگاهی خیره می شود که گویای عشق دروغین است. ببین چه ساده می شکند حرمت سنگین غرورم... دوست دوباره حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم و تو به نامدیگری مرا خطاب می کنی چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی «مریم حیدرزاده» قسمت دوم قصه گفتم که دخترک تنها بود و آرزوش یه همنفس واقعی بود. یعنی همون شاهزاده سوار بر اسب سفید!!! یه روز یه اسمس بهش رسید: دنبال یه دختر خوب واسه یه پسر خوب میگردم!!! دخترک که مساله رو به شوخی گرفته بود و گفت: کی بهتر از من؟؟!!! دوستش مساله رو جدی گرفت و آغاز یه دوستی جدید واسه دخترک تنهای قصه ما... اول با یه اسمس شروع شد. دخترک گفت فعلا اسمس. گفت انتظار نداشته باش باهات با تلفن زیاد حرف بزنم و انتظار نداشته باش هروقت خواستی بیام باهات بیرون. بهش گفت اگه این شرایط رو قبول میکنی بمون وگرنه بهتره که بری پسر قبول کرد. موند. ولی گفت بهتره اولین قرار رو زودتر بذاریم که اگه همو نخواستیم زودتر جدا شیم. دخترک قبول کرد. قرار شد واسه پس فردا غروب!!! دخترک باید میرفت دکتر چشم پزشکی، چون تصمیم داشت چشماش رو عمل کنه.... رفت و اولین دیدار متروی امام خمینی بود.
تو شیرین من - من فرهاد تو عشق چیست؟ مادر گفت عشق یعنی فرزند. پدر گفت عشق یعنی همسر. دخترک گفت عشق یعنی عروسک.... ...معلم گفت عشق یعنی بچه ها. ...خسرو گفت عشق یعنی شیرین. شیرین گفت عشق یعنی خسرو. فرهاد گفت: …. ؟ فرهاد هیچ هم نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد؟ باچشمانی بارانی. میخواست فریاد بزند اما سکوت کرد! میخواست شکایت کند اما نکرد. نفسش دیگر بالا نمی آمد؟ سرش را پایین آورد و رفت! هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند! ولی او نایستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون میدانست او نباید بماند. و عشق معنا شد... شروع قصه یکی بود یکی نبود. زیر این آسمون یه دخترک دل شکسته بود.... اینقدر دلش شکسته بود و غم داشت که دیگه فکر یه هم نفس رو کنار گذاشته بود. دلش واسه یکی شدن با یه آدم خوب پر میکشید اما... روزا گذشت. شبا روز شد و روزا شب شد. دخترک تصمیم داشت تنها باشه اما مگه میشد؟؟؟!!! آرزوش رو به خدا گفت. اون روزا به یه آهنگ گوش میداد میخوای بدونی چی بود؟؟؟ الان میگم کاشکی یکی بود از دلم خبر داشت کوه غمو از رو دوشم بر میداشت کاشکی یکی بود روی دلتنگیام با عشق خوبش کمی مرهم میذاشت هیشکی به فکر منو این دلم نیست هیشکی به فکر حل مشکلم نیست کاشکی یکی بود که به خاطر من به خاطر من یه قدم برمیداشت درددلامو پیش کی بخونم؟ به انتظارش چشم به در بمونم تا که یه روزی واسه همیشه غصه ها رو از تو دلم برونم آهای خدای مهربون آی خالق هفت آسمون بیا دل شکستمو به آرزوهاش برسون تا به امید تو دلم نشه دوباره نصفه جون روزای تاریک منو به روشنیها بکشون خسته شده دلم از این زمونه کسی که نیست قدر منو بدونه کسی که نیست تا واسه همیشه بیاد و با منو دلم بمونه درد دلامو پیش کی بخونم به انتظارش چشم به در بمونم تا که یه روزی واسه همیشه غصه ها رو از تو دلم برونم آهای خدای مهربون آی خالق هفت آسمون بیا دل شکستمو به آرزوهاش برسون تا به امید تو دلم نشه دوباره نصفه جون روزای تاریک منو به روشنیها بکشون این تا اینجای داستان.... بازم میگم براتون |
|